حكيم ابوالقاسم فردوسى

42

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

به دو گفت : تو نمىدانى كه بيژن با ما چه كرده است . روى من در ايران و توران زرد گشت . آيا نمىبينى كه از اين دختر بىهنرم ، چه رسوايىاى به پيرانه سر برايم پيش آمد . نام همهء پوشيده رويان من از پشت پرده ، به پيش انجمن پراكنده گشت . براستى كه از اين ننگ تا جاودان همهء سپاه و كشورم بر من بخندند . اينك چون جان بيژن از من رهايى يابد ، از هر سو زبان بر من بگشايند و با درد در اين رسوايى بمانم و اشك از ديدگان ببارم . پيران كه چنين شنيد ، افراسياب را آفرين بسيار كرد و گفت : اى شاه نيك اختر راستگوى ، براستى كه شاه جز نيكنامى نجويد و هر چه گويد نيز چنين است . ليك شايسته است كه شاهِ من در اين چارهء هوشيارانه‌ام به ژرفى بنگرد و بجاى دارزدن و كشتن ، بيژن را به بند گران ببندد تا ايرانيان ازو پند گيرند و ديگر از اين پس كمر به بدكردارى مبندند . زيرا هر كه در زندان تو افتاد ، ديگر كسى نام او را نشنيد . افراسياب شاه كه دل و زبان پيران را يكى ديد ، همان كرد كه او انديشيد . ز دستور پاكيزهء راهبر * درفشان شود شاه را گاه و فر به زندان افكندن افراسياب ، بيژن را پس شاه به گرسيوز فرمود : بند گران و چاه تاريكى فراهم آور و دو دست بيژن را با زنجير به گردنش ببند و ميانش را نيز با بندى رومى به مانند پل در بند كن « 1 » و از سر تا به پايش را نيز با بند آهنهاى گران به بند آور . آنگاه او را به چاه افكن تا از ديدن خورشيد و ماه نيز بىبهره گردد . سپس آن سنگى را كه اكوان ديو از ژرفاى دريا بيآورد

--> ( 1 ) - به نوعى بستن مىگويند كه با زنجير يا بند بر كمر كسى ببنديد و از دو سو بكشند تا صدا كند . برهان قاطع ، ماده پل .